X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

پاورقی
 
قالب وبلاگ

حدود 15 ماهه که ننوشتم ولی برگشتم و یه سری به وبلاگ خودمو دوستام زدم یه حس عجیبی بهم دست داد. وقتی پستهایی که یه وقتی از درد درونم نشات گرفته بود میخونم حس عجیبی بهم دست می ده . الان با آنکه بازم با اون حرفا ارتباط برقرار می کنم ولی دیگه شرایط خیلی عوض شده و دغدغه هام مدلش تغییر کرده .گذشته هام مثل یه دفترچه خاطرات تو ذهنم مرور شد و اصلا باورم نمی شه اینهمه از وبلاگم دور بودم.

یه وقتایی آدم میره تو غار تنهایی خودش و حضور دوستا و فامیلها و ... ازکسایی که نبودش برا اونا مهم بودفاصله می گیره و دیگرانم به خاطر احترامی که بهش میزارن تنهایشو بهم نمیزنن ولی ناغافل میبینی انقدر تو تنهایی خودت فرو رفتی  که کم کم فراموش شدی  و به دیگرانم اجازه ندادی تو رو از غار ت بیرون بیارن با گذر زمان باهاشونم غریبه شدی و تو این مدتم فقط تو بودی که نبودی و دنیا با همه قشنگی هاش چرخید و چرخید و آدماش لذت بردن و بردن و تو فقط خودتو از دنیای اونها محروم کردی ! اولش نبودنت برا دیگران مهم بود ولی وقتی بقیه به نبودنت عادت کردن  ودیگه تو نقش گذشته رو براشون نداشتی . احساس غم وتنهایی تو وجودت بیشترو بیشتر میشه و دیگه کسی نیست که نجاتت بده و دردهات کمتر که نشد هیچ بدترهم شد چون دیگه دوستاتم از دست دادیو نقش و منزلت اجتماعیتم از دست دادی و کسایی هم که تو شرایط جدید دور و ورتو گرفتن به هیچ وجه قابل مقایسه با دوستهای قدیمی و فامیل و برادر و خواهرتو نمی گیرنو نگرفتن .دیگه حتی نمی تونی خودتو برای کسی لوس کنی و مقصر همه این ماجرا فقط خودمم و خودم  چون فک می کردم هر وقت برگردم همه منتظرم هستن ولی .....

[ جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ سروش ]

یکی از رفقا تو سن ن37-38سالگی استارت درس خوندن زد و از سیکل شروع کرد و این ترم لیسانس حقوق ثبتی رو گرفت و برای کارشناسی ارشد  شرکت کرد.اوایل که شناختمش سطح حرفاش خیلی پایین بود و الان احساس می کنم پیشش کم میارم چون از این آدمهایی نیست که الکی مدرک گرفته باشه بلکه عاشقانه درس می خونه. خیلی بهش غبطه می خورم بارها ازش شنیدم که وقت کم میاره ولی متاسفانمه من خیلی وقت زیاد میارم کاش می تونستم مثل اون بشم!!!!

[ سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ سروش ]
طلب حاجت از مردم عاقبت خوبی نداره به قول امیر علی (ع)یا منت میشه یا خفت
[ دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ سروش ]

تو یه زمانی قرار گرفتیم که حادثه ها و اتفاقات با سرعت زیادی در حال رخ دادنه اونقدر که خیلی هاشونو نمی تونیم درک کنیم یا احساسی برای اون حوادث بروز بدیم. قبلنا اتفاقا با تانی و طیب بیشتر حادث می شد یا شاید ما اینطور فک می کردیم شاید هم الان حساس تریم. نمی دونم ولی در حال حاضر به خیلی از حادثه های بزرگ فرصت عکس العمل پیدا نمی کنم  تا میام این حادثه رو هضم کنم یه حادثه مهیب دیگه اتفاق می افته ! کاش دنیا دگمه استپ یا بک اسپیس داشت.

[ یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ سروش ]
خیلی موقع ها شنیدم که فلانی آخر عمری یه طوری شده بود، اینگار می دونست ،یا کم حرف شده بود یا حرفای عجیب می زد. مثل اینکه دل آگاه شده بود. مدتها این تفکر رو مسخره می کردم تا چند موردشو خودم دیدم به نظرم آدمهای آگاه می تونن از همین رفتارهای علامت گونه، مرگ افراد رو پیش بینی کنن. البته احتمالا خود افراد اگه زنده دل نباشن، نمی فهمن. احساسهای درونی که شاید یه طوری آماده کردن انسان برای سفری ابدی از جانب خدا و کائنات باشه و شاید به صورت رویایی که یادشون نمی مونه باشه. خیلی موقع ها حالتی داشتم که دلیل اونو نفهمیدم ولی حال خاصی بود شاید شما هم از این حالات داشتید ولی گاها ما دلیل بد حالی یا خوشحالی خودمونو نمی دونیم حالا یا مادیه یا معنویه  یا تاثیر انرژی ها و محیط و خوابو...است ولی به نظرم خدا مارو به سفر ابدی ناغافل و بی توشه ضروری نمی فرسته !چرا که برای فرستادن به عوالم گذشته مثل صلب و رحم و دنیا ،مایحتاج و شراط انطباق و آمادگی اولیه رو بدون آنکه بدانیم فراهم کرده.

[ یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ سروش ]

چه دست به عصا راه بریم چه بدویم و چه سوار ماشین آخرین سیستم با سرعت بالا طی مسیر کنیم از انجا که هستیم عبور می کنیم. نکته اینجاست که در مسیر درست و جهت صحیح باشیم هر چه سرعت تر بریم بیشتر راه طی می کنیم ولی احتمال تصادف زیاد می شه و آسیبمون هم نسبت موافق با سرعتمون داره اینطور هم که به نظر می رسه آخر دنیای ما هم هر آنچه ذره ذره و به سختی بدست آورده ایم رو به یکدفعه از ما می ستانند یعنی دنیا آخرش نزدیکه و بن بست،پس هر چه توفیقات ما بیشتر باشه آخر مسیر خسارت و خسران بیشتر و فاجعه هولناکتر!!!

تو دنیا باید دست به عصا راه رفت و تو انواع معارف و علوم در مسیر درست با بالا ترین سرعت ،تا زمان رو ازدست ندیم وبیشتر کسب فیض کنیم.

[ یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ سروش ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 24 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ سروش ]

غرور مهمترین عامل بدبختی آدمهاست حتی اونایکه چند ده سال خودسازی کردن و حواسشون به خیلی چیزاشون هست. به نظرم هیچ کسی از غرور مصون نیست حتی عارفای بزرگ یا کسایی که درس اخلاق می گن برای هر کدوم از انسانها غرور به نحوی خاص تجلی می کنه.خیلی ها از جمله خودم رو ناغافل گرفتار این قضیه می بینم.چرا ما آدمها به هرجاکه میرسیم و توفیقی بدست می آریم اونو از لیاقت خودمون میبینیم و زود از آنچه بودیم غافل می شیم و طرز نگاه کردن و حرف زدن و فکر کردنمون عوض می شه. چرا خودمونو شایسته و لایق بزرگترین احترامات می بینیم وقتی به جایی می رسیم در حالی که بین بالاترین فرد سازمان و پایین ترین فرد  خیلی لیاقت نقش نداره و بعضی ها در بستر مساعد رشد پیدا می کنن و بعضی ها که شاید به مراتب لایقترن به دلیل پاره ای مسایل رشد نکنن. به نظرم نه اون باید فخر بفروشه و نه این زحمتات اونو نادیده بگیره.اینکه غرور رو به صورت کامل از زندگیمون بیرون کنیم لازمه کار جدی و تمرین دائمیه.

[ دوشنبه 24 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ سروش ]

خیلی اطرافمونو شلوغه و خودمونو درگیر مسایل مختلف کردیم. ذهن و فکر و جسممون رو بد جور به زحمت میندازیم که روزگارمونو بهتر بگذرونیم ولی هرکاری می کنیم آرامشمونو بیشتر از دست میدیم حتی مطالعات و علم آموزیهامون و امکاناتی که بدست میاریم و حتی تکنولوژی ما رو از آرامشمون دورتر کرده و هر توفیقاتی از این قبیل که بدست آوردیم نیازمون به روانکاو و روانپزشک داروهای آرام بخش ... زیادتر شده استرس و دلشوره و ناراحتی های عصبی همه مارو دچار کرده. تو این دنیا که همه دنبال دنیا هستن و همه سرمایه جسمی و وقتی و روحی خودشونو برای بدست اوردنش هزینه می کنن بعضی ها چقدر آرامش دارن و چقدر از دنیای ما بزرگترند. دل بعضی ها دریاست و تفکراتشون از جنس عقلهای ما نیست دنیا دنیا حادثه و اتفاق بالا و پائین کوچکترین تاثیری تو روند زندگیشون نمی زاره و ضربان قلبشونو متاثر نمی کنه. ایمان واقعی دارن هر چند شاید دینشون و مناسکشونم مثل ما نباشه ولی به کائنات و خدا عجیب اعتماد دارن توکل تو زندگیشون پر رنگه و خلاصه نمی دونم چطور دنیا رو می بینن که اصلا حرص و طمع و استری و اضطراب زیاده خواهی ... تو دلشون جاهی نداره و آزاد مرد زندگی می کنن و دستشون هم فقط جلوی خدا درازه. به خدا هر چند هم که درآمد کمی داشته باشن زندگیشون رونق داره برکت تو همه جای زندگیشون موج می زنه کاش اینها به منهم یاد می دادن چطور باید با آرامش زندگی کنم.

[ سه‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ سروش ]

نمی دونم چی به سر دورو اطرافی هام داره میاد تو مدت کمی چقدر مرگ ومیر دورو ورمون پیش میاد!!!!

از بعد از آقا خدابیامرز خیلی هارو از دست دادیم چه تو فامیل چه دوست آشنا اصلا نگاهم به مرگ تو این سالها متفاوت شده دیگه به نظرم حادثه ها خیلی متاثرم نمی کنه. میدونی یا نفر بعدی مائیم یا بازم مرگ عزیزی رو درک می کنیم جزء این نیست.

یادم میاد چند سالی شاید 15-20 سالی مرگ نداشتیم تا اینکه یه دفعه سیل مرگ و میرها بهمون سرازیر شد مرگ مشاهیر هم شده غوز بالا غوز.

امروزم پسر عموی ناکام زنم به رحمت خدا رفت. چه ناغافل!!!!

واقعا چه دنیای مسخره ای تا میای بسازیش خراب می شه و تا میای آبادش کنی ویران می شه!!

هر چی تو دنیا دست و پا بزنیم بیشتر فرو میریم و هر چی اوج بگیریم محکمتر زمین می خوریم و هر چی جدی تر می گیریمش بیشتر بازیمون می ده و هر چی بیشتر طلبش می کنیم کمتر به دستش میاریم و قطعا هر آنچه با این همه زحمت بدست میاریم از مادیات و معنویات همه رو یکدفعه از دست میدیم.

واقعا زندگی بی معنا بی معرفته!!!

لعنت به این عروس هزار داماد


[ پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ سروش ]

وقتی به گذشته نگاه می کنم و تغییرات رفتاری و خلق خوی خودمو اطرافیانمو مرور می کنم می بینم چیزی وکسی شدیم که نمی خواستیم و قبلنا از تصورش هم شاخ در میاوردیم ولی ذره ذره دیو تصورات قدیممون شدیم شاید این بازیی بود که روزگار و عوامل محیطی یا سیاست زمامدارا ....اینطورمون کرد.

اولاش فکر می کردیم داریم مسیر باکلاس شدنو طی می کنیم نا غافل دیدیم هر چه ثمره گذشته هامنه رو هم از دست دادیم. کاش بر می گشتیم به روزگار قدیم و صفحه صفحه زندگیمونو به همون روش قدیمی ها، سنتی با محبت می نوشتیم.خونه های مملو از جمعیت که همه به کار هم کار داشتن به من چه و زندگی خودشه وهر کی آزاده و استقلال رفتار و کلی حرفهای به ظاهر قشنگ توش نبود.دلم لک زده برای کوچه های تنگ پایین که بوی غذا های اهالی تو هم قاطی می شد . زنا دورهم جمع می شدنو سبزی پاک می کردن . آمار همه محله دست هم بود و همه از مشکل هم با خبر بودن و می دونستن دغدغه همسایشون جیه و چه مشکلی دارنو حتی چی می خورن. وقتی غریبه ای میامد تو محل همه می دونستن و اگر از ته کوچه ای هم ازمون می پرسیدن یه دنیا بیوگرافی براشون رو می کردیم خیلی وقتا وقتی غذای مامانمونو دوست نداشتیم می رفتیم خونه همسایه مهمون می شدیم. صفای طویل نونوایی که همه حرفی و درد دلی توش به گوش می رسید. کجاست روزگاری که قلبا نزدیک بود برادر و برادرزاده پشت هم بودن ایل و طایفه برای هم خونشونو می دادن کجاست شبای یلدا و نوروز و احیاء و محرم دسته جمعی کجاست دید و بازدید های دوره ای کجاست عطر بوی عرق پدر کجاست بی محلی های بزرگترها از روی شرم کجاست شبای قشنگ دور همی افطار کجاست جعبه های بزرگ میوه نه چندان رسمی و تاپی که یه روزه به خاطر شلوغی خونه به ته می رسید کجاست دید و بازدیدهای ساده ایام عید و عیدی های ده و بیست تومنی بزرگای فامیل.کجاست روزگاری که هنوز نوه دایی و خاله و عمه و عمو هم فامیل نزدیک محسوب می شد کجاست وقتایی که شهرستان می رفتیم وقت کم میاوردیمو خونه خیلی ها نمی رسیدیم بریم.خونمون کاروانسرا بود فامیلا بدون غذاب وجدان با هم رفت و آمد می کردن. دغدغه ها رنگ و بوی دیگه داشت سادگی تو روابط موج می زد مردم پیچیده نشده بودن گرفتاری ها مثل هزار راه نبود و مردم برای قطع رابطه دنبال بهونه نبودن .همه از خداشون بود کاری برای هم بکنن و از هم فراری نبودن اینقدر همدیگرو با مسایل چشم و هم چشمی و اختلافات اعتقادی و مذهبی ناراحت نمی کردن و از ناراحتی دیگران واقعا ناراحت بودن با هم می خندیدن و می گریستن نه بهم. خلاصه دلم برای همه چیز گذشته تنگ شده حتی توهین های پدر خدابیامرزم. برای دعواها و کشمکش هامون برای صفای قدیما سادگیشون، مهربونیشون، جمعهاشون،رسماشون....

به نظرم راهو اشتباه اومدیم یا بهتر بگم اشتباه اوردنمون.گولمون زدن و به نزدیکیمون نظر کردن حسودی کردن دسته دسته مون کردن با مشکلات شقه شقه مون کردن .آفت زدن به روابطمون با تجمل گرایی و تمدن گرایی به خدا به بازیمون گرفتن قطعا با برنامه این کارا رو کردن خونه هارو کوچیک کردن اونقدر که یادمون میره پدر و مادر هم توشن. تا حالا شده کسی بگه مشکل بچه ام به خودش مربوطه پس چرا مسئله پدر و مادر و برادر و خوهر و... دیگه مسئله ما نیست؟ چرا جامعه کنترلی محدود شدم به زن و شوهر و بچه ها اونم تا یه سن محدود! چی شد خونه ها هم کوچیک شد هم کم عمق و کم محبت. زن و شوهر کار می کنن که تجملاتشونو گسترش بدن که اونم حتما وبالشون می شه بعضی ها هم هر چه میتونن برای بچه هاشون هزینه می کنن و از محبت و نزدیکی فیزیکی غافل می شن که پیوستگی خانوادشون از بین میره و بچه ها هم بزرگترین لطفی که می تونن در جواب رفتاراشون بکنن تو کهن سالی اونا رو می برن خانه سالمندان خصوصی.یادمون باشه محبت و نزدیکی حلقه گمشدمونه نه پول ثروت و مدرسه خصوصی و خیلی چیزای دیگه که دغدغمون شده بیاید فاصله دلامونو با کم کردن فاصله فیزیکی مون کم کنیم.بیاید به جای مو بایل و تلفن لب تاب به صورت های همدیگه نگاه کنیم و به جای دوستی و هم صحبتی اینتر نتی با هم صحبت کنیم و بهم محبت کنیم. بیایید وقتی پیش همیم این وسایل تجملی الکترونیکی رو از خودمون دور کنیم و بجای بازی با تبلت مون با هم گپ بزنیم کاش اصلا این تجملات و وارد روابطمون نمی کردیم.




[ پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 12:55 ق.ظ ] [ سروش ]

نزدیک یکساله ننوشتم و دلم نه بار یه سال بلکه غم یه عمر زندگی رو رو خودش احساس می کنه.

خیلی پرم ولی دیگه نوشتن تو سالنامه و وبلاگ آرومم نمی کنه!

حتی دوست ندارم کسی بخوندم یا نقدم کنه و حتی باهام احساس همدردی کنه.

امروز خبر مرگ کسی رو بهم دادن که شاید بهش چندان علاقه ای نداشتم ولی خبر مرگش خیلی بهمم ریبخت. واقعا آخر دنیا کجاست و دلیل این همه بازی دادن انسان چیه و اینهمه بالا و پایین دنیا و خنده ها و سختی ها و دغدغه های دنیاکه ذهنمونو بهم ریخته برای چیه؟

دنیا همه رو زمین می زنه مخصوصا کسایی رو که خیلی جدیش می گیرنو. باور کنید دنیا و گذر زمان، بازی روزگار و خدا با ماست .نباید به دنیا دل بست و مبهوت ذرق و برقو جاذبه هاش شد. یادم میاد ده سال پیش چه آدمهای بزرگی دورو برمون بودن که تصور نبودنشون پشتمنو می شکوند ولی واقعیت اینه که حالا نیستنو دنیا حتی یک لحظه هم براشون وا نایستاد.

وقتی به آینده مثلا ده سال دیگه فک می کنم داغون می شم که کی هست کی نیست حتی خودمون پس اینهم قیل وقال چیه به نظرم اگه بخواهیم بازنده نشیم فقط باید به هم محبت کنیم تا فرصت هست. به خدا در غیر اینصورت حسرت می خوریم وقتی زمان از دستمون بره.محبت به همنوع و بالاخص خانواده ودوستان اندازه نداره بی نهایتش هم کمه!

بیایم تا می تونیم همدیگر را دوست داشته باشیم بی کلک و بی ریا!

دوستتون دارم همه تونو به خدا!!!

[ سه‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ سروش ]

این دفعه کیو می خواهی مقصر بدونی آره بگرد دورو ورت ببین کی بیشتر شورتو میزنه سر فلش اتهامات سرخوردگیتو به سمت آخرین خاطر خاهات بگیر.بگو  آره بگو همه مقصرند از آسمون گرفته تا زمین و دوستاها و پدر و مادر فامیلها اصلا بگو همه آدمهای دور و برت وایستادن ببینن که تو می خوری زمین پشتت حرف بزنن .

نه احمق جان تو آنقدها هم مهم نیستی کسی بهت فک کنه فقط شاید یه جاهایی بشی نقل مجالس که دیگران چند لحظه ای نقدت کنن و حرفی برای گفتن داشته باشن .

واقعا می گم تو و آینده ات برای کسی خیلی مهم نیستی پس خودت آینده ات رو بساز و دلت هم به وعده های دیگران خوش نکن و باور نکن که اگه محتاج شی تا آخرش می مونن.بهتر انتظاراتت و از دیگران به حداقل برسونی و بر عکس توقعت رو از خودت بالا ببری در این صورت هیچ وقت سر خورده نمی شی اگه کسی هم پات وایستاد چه بهتر.

به نظرم الان که سرحالیم باید فکر افولمون رو بکنیم که حتما در راهه.

[ سه‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1392 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ سروش ]

لحظه ها میاد و میره .فاصله ها زیاد و زیادتر می شه . هر روز که می خوابم می ترسم فردا رو نبینم و هر شب که می خوام بخوابم دلم برای کسایی که از دستشون دادم می گیره و وحشت از دست دادن دوست و یار  و نزدیکی دیگه شب و برام تلخ می کنه.

ذهن آشفته و قلبی آکنده از غم و غصه بدون دلیل منطقی برای این خرابی روان و اندیشه، مسئله اییه که برام لاینحل مونده. حالا دیگه به ندرت خندم می گیره و خنده دیگران هم حالمو بد می کنه.فریب و ریا و حقه ودروغ سراسر حرفایی که طی روز به هم می زنیم. چیزایی که خودمون و مخاطبمون می دونیم فقط حرفه.

واژه دوستت دارم و عشقمی و فدات شم شده نقل مفت محاقل که سر دیگران می ریزیم و دوامش هم تا وقتی که جلوی چشم همیم.

مشکلات دورمون کرده و ناصداقتی جدامون و روزمرگی فراموشمون

شب یلدا نزدیکه فک نکنم دیگه این شبها صفای گذشته رو داشته باشه چه بسا محرم و تعطیلات تابستان و عید گذشته مون  دور از صمیمیت قدیمها سپری شد.

گمونم از حرفام بر میاد عقلمو از دست دادم و الان روانیمو شاید آینده دیونه ومجنون. شما ببخشید.

[ جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:15 ق.ظ ] [ سروش ]

حرفا که زیاد می شه بهتره نگی مثل دردی که از حد می گذره و آدمو به کما می بره.

دنیام داره خالی از آدمهائی می شه که دوستشون دارم حالا یا با مرگ و میر یا با بی مرامی و دوری دلامون.

والسلام


[ دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 04:59 ب.ظ ] [ سروش ]

کاش وقتی تمایل  داشتم کاری رو انجام بدم بدون هیچ ملاحظه ای می تونستم انجامش بدم.

کاش با صدای بلند حرفی را که بر دلم سنگینی می کرد را می گفتم.

کاش در ابراز محبت به کسائی که دوستشان دارم اینقدر بی دست و پا نبودم و می تونستم احساساتم را راحت عنوان کنم.

کاش اینقدر زندگی کردن رو به فردا و فرداها موکول نمی کردم.

کاش آنقدر بی عرضه بودم که نمی تونستم کسی رو از دست خودم ناراحت کنم.

کاش زبانم نمی تونست به دروغ و غیبت و تهمت و عیب گوئی  بچرخه.

کاش لازم نبود اینقدر از اول شروع کنم تا پشیمانی ها ،زندگی و ذهنمو تا این اندازه اشغال کنند.

کاش تا اندازه ای که من می خواستم فرصت وجود داشت تا من بتونم این همه حسرت ها و آرزوها را سر و سامان بدم. ولی همیشه زود دیر می شه ،پس باید تصمیم بگیرم زود شروع کنم وبی پروا اقدام کنم و دیگه هیچ کاری رو به فردا موکول نکنم. 

[ دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 10:57 ق.ظ ] [ سروش ]

بعضی موقع ها تو بین لات و اوباش و معتادها ومی خوران و افرادی که به حکم ظاهر مخصوصا تو صنف مذهبیون از جایگاه خوبی برخوردار نیستند یه مرام و حرکتها و معرفتهائی می بینی که یکه می خوری و بر عکسش تو جمع مذهبیون و مقدس مئابها، حرکتها، برخوردها، کنش وواکنشهائی می بینی که سر در نمی آری چطور این اصناف اون مسئله رو توجیح کردن و و رفتاراشون به مراتب بی اخلاقانه تر نسبت به همون اوباشهائی ایست که این دسته آنها را نجوس و لا مذهب می پندارند.

وای به آدمهائی از سده معاصرکه توجیحاتی پیچیده بر کج فهمی ها و منفعت گرائی هائی بر  ظاهر خیر خواهانه دارن که همشون بوی ریا و فریب می ده و دنیا دنیا با صداقت و راستی فاصله داره.

آدمهائی که منتظرند برادرانشون خطائی و اشتباهی بکنه و به جای ستار بودن کوس رسوائی سر بدن و وقتی انتظار دست گیرازشون داری، می بینی طرف را نردبان کردن و پا بر پشت اون شخص زمین خورده می گذارند و فقط می خوان آسیبی به خودشون نرسه لذا سریعا ازش بیزاری می جویند.

 مرامی که تو صنف دائم الخمرها هم نیست. اگه یه پیاله بهشون برسه ، می خواهند همه رو به مهمانی فرا بخوانند.

 ولی وای بر قوم ریا کار،پر فریب، خشک مزاج و منفعت جو که متاسفانه دور و اطراف منو تا دلت بخواد فرا گرفتند و من حتی در خوابم هم از ترسشون باید تقیه کنم. چون این قوم، حرمت هیچ چیز حتی نان ونمک ، نسبت قوم و خویشی ، دین و مدیونی و  خوبی هائی که بهشون کردی رو نگه نمی دارند.

خدایا چه شد که نا خواسته در بین این جماعت گرفتار شدم و راه نجاتی هم برام متصور نیست. خدایا پناه می برم به تو از شر این جماعت قدر ناشناس و خشک مرام.خدایا عزتم را از تو طلب می کنم و عهد می بندم دیگر دست نیاز به روی این قوم دراز نکنم و نخواهم این قوم حتی در وقت حاجت دستگیرم باشند چون دیگر می خواهم فقط خودت دستانم را بگیری .

 من چقدر اشتباه می کردم برای سرو سامان دادن اوضاع و اموراتم،رو کمک خلق حساب باز کرده بودم تو  جائی که تو بودی! متاسفم که انتظار یاری از خلق داشتم و نا خواسته از تو غافل شدم. خدایا شرمندهام در جائی که خالقی مهربان و دست گیری مثل تو که دمادم می خواندیم که یاریم کنی ،نظر به مخلوق پر از نیاز کردم خدایا توبه و استغفار می کنم و دیگر اموراتم را از اول تا آخر به تو می سپارم.پس تو کمکم کن که آخرین و تنها ترین امیدمی!


طعنه بــــرخسته رهروان نزنید

بـــوسه بر دســـت رهزنان نزنید


چون کمان کهنه شد، کمانش  پیر
به هـــدف تیر ازآن کــــمان نزنید


تکیه بر زنـــــده گان کنید ای قوم
تاج بــــر فرق مــــردگان نـــزنید


هیچ گاهـــــی خزف گهر نــــشود
خــــاک در چشـــم مردمان نزنید


چـــــون خود ازهمرهان قافله اید
هـــــمرهء دزد کاروان نــــزنـــید


باده با دوست در عیان چو خورید
لقــــمه با غــــیر در نهــــان نزنید

 

[ شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 04:55 ب.ظ ] [ سروش ]

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

 اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

[ چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ سروش ]


تا کی و تا کجا می خواهی چتر سیطره فکریتو به زور رو سر همه باز کنی؟

اسمشو می زاری "پیوند "؟ پیوند با چی با کی ؟

اگه مثل شما فک کنم مثل شما رفتار کنم و اون کاری رو که می خوای انجام بدم جواز زندگی و سعادت بهم اعطا می شه و گر نه مهدور الدم به حساب می آم. درسته؟

خدا منشا این "پیوندهای" عامل گسستگی اجتماعی ما رو خشک کند. 

[ چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:39 ق.ظ ] [ سروش ]

فک می کردم بزرگ شم یکی از پهلوونهای شهرم می شم و همه بهم افتخار می کنن و دوست دارن تو جمع ما باشن ویا مارو تو جمعشون راه بدن. دفتر - دستکی ، برو- بیائی ، هم مرامیهای باحال برای خودمون دست و پا می کنم و سوپر من قابلی که منجی آدمهاست می شم. ولی نمی دونم چرا حالا که بزرگ شدم ،با آنکه می دونیم چه کاری خوبه وچه کاری بد و چه راهی،راه سعادت و چه راهی، راه شقاوت اصلا دنبال این نیستم که طوری باشم که حداقل خودم به خودم افتخار کنم.

نمی دونم چی به سرم آومده توی این گذر زندگی که به راحتی دست نیازمند واقعی رو کنار می زنم و رومو از حاجتمند می گیرم در حالی که می تونستم حاجتشو بدم.

وای خدایا چه بر سرم اومد وچه طور ادعای انسان بودن کنم.شرمنده ام!!!

شرمنده ام که وقتی سواره شدم زود پیاده را فراموش کردم. و وقتی بی نیازم ساختی غرور سر تا پایم را فرا گرفت و وهم مرا لبریز کرد که شاید برای خودم پوخی شدم.

خدایا مرا این دفعه هم مورد عفو خودت قرار ده  کمکم کن که به ظرفیت بالاتری دست پیدا کنم و از لحاظ معنوی و روحی هم غنی بشم.

[ دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ سروش ]

چندی پیش که جلوی آیینه داشتم اصلاح می کردم اولین موی سفید لابه لای ریشم که خودنمایی می کرد،دیدم. خیلی دلم گرفت اون یه نخ ریش و با مو کن کندم .ولی نتونستم مخفی کنم حقیقت شاید تلخو ،چون چند روز دیگه بازم سر باز کرد و یه نخ شد دو تا و سه تا.....

من فهمیدم دیگه نمی تونم خودمو به خامی و سادگی بزنم. من چه قبول کنم چه نه،در حال پیر شدنم و فرصت ها در حال کم شدن.ا ین شعر فریدون مشیری رو در وصف حالم، مناسب دیدم که تو وبلاگم گنجوندمش.از تون معذرت می خوام که اوقات شیرین تونو تلخ می کنم.


آهی کشید غم زده ی پیر سپید مو

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش  دید:

یک تار مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود:

یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت:«وای!»

اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان

بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج ،ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید؛

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو:

در آب های تیره ی اعماق خفته بود

یک مشت آرزو!

                         

[ یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ سروش ]


هر روز صبح، غزال چشم از خواب می گشاید.او می داند در روزی که پیش رو دارد اگر بخواهد زنده بماند ،باید از سریع ترین شیر جنگل سریع تر بدود.

و هر روز صبح  شیری نیز در آن دشت چشم از خواب می گشاید. او هم می داند برای این که زنده بماند باید از کندترین غزال دشت، سریع تر بدود.
مهم نیست در این بیشه زار روزگار، شما غزال باشید یا شیر!
بلکه اگر می خواهی زنده بمانی باید وقتی خورشید طلوع کرد ،بخواهید که بهترین دونده باشید.


[ یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ سروش ]

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

[ چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ سروش ]

دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید...

[ چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ سروش ]


یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد

نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم

نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد

نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟

این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد


از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی و هم اجانب

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت

حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه

آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا

یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت

یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن

یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید

گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده

دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه

تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش

کشون کشون برد و یه جایـی بستش

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن

تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد

داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی

یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده

تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه

کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه

ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی

بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی

چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

این همه که روضه و نوحــه خونـدی

یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

خیال می کردی ما حواسمــون نیس

نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن

می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه

بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه

جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن

کشون کشون همـه رو پیش آوردن

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن

بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

مأ موره گف میگم بهت مــن الان

مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن

بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها

کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن

زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن

خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن

بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن

شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش

رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم

گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی

این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو

نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده

فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم

اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن

نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن



حضرت اسرافیل از اونــــور اومد

رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا

تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه

بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا

یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی

مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه ادیسون کــه مسلمون نبود

ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر

نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده

با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید

خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ

[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید

بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه

و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟

در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده

یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت

دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه

چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست

وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس

صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد

اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم


[ سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:27 ق.ظ ] [ سروش ]

بین خوشبخت ترین و بد بخت تری آدمها نحو و چگونگی دیدشون نسبت به دنیا و مسایل وحوادث متفاوته،بنظرم آدمی که در اوج نا امیدی،وقتی که طناب دار یا تفنگ و به قصد خودکشی آماده کرده هم می تونه در همون حالت دنیارو طور دیگر ببینه و احساس خوشبختترین آدمو داشته باشه.

بعضی ها تو اتفاقات سخت نگرشی رو انتخاب می کنن که برای اونهم راضی و سپاسگذار قدرت برتر هستن.اینها احمق نیستن بلکه شکست ناپذیرند.

تعجبیه که بعضی اتفاقات ثابت عکسالعملهای متفاوتی رو به وجود می آره حتی تو یه نفر واحد شاید عامل متغیر شرایط یا مکان باشه. بعضی موقع یه حرف مشخص جائی عامل خنده و جائی دیگه عامل جنگ وکینه و وقت دیگه عامل اتحاد ویانکته ای که آینده سازه تعبیر می شه.

کاش طوری می شد که ما در هر جا و زمان موقعیت حالت وشرایط آنطوری برداشت می کردیم که به صلاحمونه.

[ جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ سروش ]
ای مفتــــــــی شهـــــــــــر از تــــــو بیــدارتـــــریــــم 
بــا ایـــــن همـــــه مستی ز تــــو هشیارتـــــریــــم

تـــو خـــون کســــــان نوشـــــی و مــــا خـــون رزان 
انصـــــــــــاف بـــــــــــده کــــــــــــدام خونخــــوارتریم

گوینـــد کـــــه دوزخـی بـــــود عــــــــاشـق و مـست

گوینـــد کســـان بهشت بـا حــــــــــور خــوش است 
مــن می گویـــــــــم کــه آب انگــــــور خــوش است

ایـــن نقـــــــد بگیــــــر و دست از آن نسیـــه بـــــدار
کـــــــآواز دهـــــــــل شنیــــــدن از دور خــوش است

این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشد 
یــــک دستــــه بـه نــــــابــــودی نــــامش کوشنــــد

آنـــــان کـه بـــــر عاشقــــــان حــــــرامـش کردنــــــد
خــــود خلــــــوت از آن پیـالـــــه هـــا مـی نوشنــــد

آن عاشق دیوانه کـه این خمار مستـــی را سـاخت 
معشــــوق و شـــراب و مــــی پرستـــی را سـاخت

بـــی شـــک قـــــدحــی شــــراب نوشیـــــد و از آن
سـر مـست شــد ایــن جهــان هستــی را سـاخت

گوینـــد کـــــه دوزخـی بـــــود عــــــــاشـق و مـست
[ چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ سروش ]

یکی از شعرهای ناب پروین براتون آوردم که همای مستان به زیبائی تمام اونو با صدای گرمش اجرا کرده



محتسب مستی به ره دیدو گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست


گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست


گفت می باید تو را تاخانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت تا داروغه راگوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست 


گفت دیناری بده پنهانو خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهمو دینار نیست


گفت آگه نیستی کز سردر افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بیکلاهی عار نیست 


گفت باید حد زند هشیارمردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجاکسی هشیار نیست
[ چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ سروش ]

این شعر و آهنگ مورد علاقه منه شاید برای شما هم مفهوم خوبی رو تداعی کنه


از پس پرده نگاه کن ، مثله شطرنجه زمونه

هرکسی مثله یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثله ما پیاده ، یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه ، یکی دو تا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
رو به روی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن

اونا که اوله بازی توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن ، اون همه سرباز رو چیدن
ببین امروزم تو بازی میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن

تاج و تخت شاه دیروز ، در قلعه شون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت

اونکه ما رو بازی می ده ، اونه که مهره رو چیده

اونکه نه شاهه ، نه سرباز
نه سیاهه ، نه سفیده
از پس پرده نگاه کن

[ سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:16 ق.ظ ] [ سروش ]

آهنگ تصور کن سیاوش دنیای شگرف انسانیت و مدینه فاضله منو به صورت شعر به نمایش می گذاره شاید برای شما هم جالب باشه



تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس زد شورش نیست
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم
دیگه سهم هر انسان تن هر دونه‌ی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

[ سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ سروش ]



فک می کردم با این مریضی همه چیز داره تموم می شه. همه چیز و همه آرزوها،برنامه های نا تمام که همش به فردا واگذارشون می کردم.همش ذهنم درگیر این مسئله بود که واقعا به همین سادگی همه چیز تموم می شه و امیدهام، نامید می شن.یاد روزهائی افتادم که به آقا گفتم دکترها گفتن شیش ماه دیگه فرصت داری اون موقع فک کردم ،دارم امید می دم که هنوز فرصت داری و چقدر ساده لوحانه بود و این حرفم بوی خامی می داد. چون اصلا مهم نیست چقدر زمان داریم!

 باور مهلت محدود و انتها پذیر امید هارو می گیره.اگه دکترها به ما قطعی بگن 50سال دیگه فلان روز می میریم،دیوونه می شیم. در حالی که زمونه وروزگار با ما معاهده ای امضا نکرده.

ولی همین چند روز خیلی حالات عجیب و شرایط متفاوتی رو برام به تصویر کشوند و تاثیر زیادی در  رفتارها، تعلقات ، بی وفائی و بی اهمیتی دنیا و نگرانی از کارهای زمین مانده و کم رنگ شدن  مسائل مهم و پر رنگ شدن نادیده ها و دغدغه هایم داشت. بهم چیزهائی رو القا کرد که گمون نکنم هیچگاه از یادم بره.

 کاش همش اون حال وهوا درونم بمونه. خدا رو شکر می کنم که حالا که فرصت هست فهمیدم برای آدمی که به ته خط می رسه چه چیزهائی اهمیت داره.

هر چند یه بار خواب شفاف و صاف و مرگ تشیح جنازه خودمو دیده بودم. ولی فک می کردم با خوابم رابطه برقرار کردم، در حالی که رویا هیچ وقت احساس قوی حقیقتو به ما نمی ده.

خدایا کمکم کن وقتی اجل ما رو می خوانه کار زمین مانده وحسرت و تاسف راه گلو و نفس مونو نگیره و از حس ناراحتی و بازندگی دق نکنیم.خدایا کمکم کن آماده مقدرات بشم قبل از نزول تقدیرات ومبادا غافل گیر بشیم.

[ دوشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:23 ق.ظ ] [ سروش ]

از همه کسائی که دوستم دارن و من براشون مهمم ،تشکر می کنم و می خوام بدون دنگ و فنگ ورسم ورسوم در آغوششون بگیرم و تا دیر نشده ببوسمشون و خالصانه بهشون ابراز محبت کنم.

خدا رو شکر شما خوبها دور واطرافم هستید و هر وقت احساس ضعف و سختی و ناراحتی کردم دست پشتیبان و محبتتون رو پشتم دیدم.

خودمو خوشبخت احساس می کنم که دوست و نزدیکهائی مثل شما اطرافم هستن. همتون رو دوستت دارم،  هر چند شاید بلد نباشم، ابراز کنم وکمتر اینطورصحبت کرده باشم.ولی واقعا صادقانه و از ته دل می گم :خوشبختم که شماها مونسم،یارم،دوستم،برادر وخواهر،خویشاوندم هستید. 

ببائید هیچ وقت دستانمان را از هم دریغ نکنیم و نگذاریم روزگار، مشکلات،بدخواهان،حسودان و هیچ کس و هیچ چیزی ما رو از هم جدا کنه.

                                                 




"دوستتان دارم و در آغوشتان می گیرم"



[ یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 07:07 ب.ظ ] [ سروش ]




زندگی یه جور سرگرمی و بازی و مشغولیات کودکانه است.شاید اینطور که ما فک می کنیم که همه چیز باید قائده داشته باشه نیست و یه قوانینی طبیعی و کاملا علمی حوادث و وقایع رو می سازن و ما جهان سومی ها، دست صد نسل قبل و بعد و توش دخیل می کنیم هزار تا دلیل بی ربط که دور از ذهنه براش می سازیم.

به نظرم دنیا اینقدر که ما فک می کنیم پیچیدگی نداره و مشکلات ما هم مسایل ساده بشری ایست و گره های این مشکلات همه مون قوائد ساده ایست که نسل هاست بشر فهمیده و بارها فراموش کرده.

باید به دنیای ساده گذشته و صفا و صمیمیت  و محبت چند صباح گذشته برگشت و دنبال حل مسایلمون ،تو آسمون هفتم و معادلات ریاضی خفن نگردیم.

باید فقط بخواهیم بازم خوب باشیم و اخلاق معمولی مورد پذیرش همه اذهان و افکار رو احیا کنیم. مسایل فوق العاده ساده وحیاتی که تاثیر شگرفی تو سعادتمون دارن.

[ یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ سروش ]

چرا وقتی حواسمون از نحوه زندگی پرت می شه یه دفعه تا ناکجا آباد می ریم.آنقدر ادامه می دیم که یادمون می ره به جائی رسیدیم که اصلا تصور اینکه اینطور بشیم رو نمی کردیم و تا گلو تو گل فرو رفتیم.

یه دفعه به خودمون می آئیم می بینیم گرد روزمرگی رو دلمون نشسته و ما تو زمونه و مشغولیاتش گم شدیم.

یادمون میره می خواستیم آدم بزرگی باشیم،می خواستیم قهرمون باشیم و ولی حالا فقط سرمون پائینه و حتی خودمون رو از یاد بردیم ،چه برسه آرزو ها و آمالهامون،همقدمها و همفکرامون، دوستهای مبارزمون.

خدایا چی فکر می کردیم چی شد، لطفا دستمونو بگیر تا از سر سطر دوباره بنویسیم.

[ یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ سروش ]

خیلی موقع ها ناگاه شوخی وخنده ها جدی می شن و نمی دونی باید بخندی یا به حال خودت گریه کنی یا از عاقبت مقدر بترسی.

قطعا اراده همه چیز با ما نیست و ما مجبور به خیلی مقدراتیم ولی می تونیم پذیرش داشته باشیم و خدا رو شکر کنیم

[ جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 03:57 ق.ظ ] [ سروش ]
بعضی وقت ها که کمی و برای چند مدت احساس بی چیزی و فقر می کنم یادم می ره عمری ایست کسی دیگه روزیم را داده و مرا واسطه روزی دیگرون ساخته ،از خودم شرمم می شه که چرا نگران نیازهای آینده شدم در حالی که کوچکترین نقش تو برآورد نیازهای گذشته ام نداشتم.
[ چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ سروش ]

قدر است و من هنوز قدرم را ندانستم و حتی فلسفه قدر را هم نفهمیدم. نمیدانم چرا اینگونه مقامت دادند و چه شده که افضل لیالی شدی. فقط می ترسم امشب چیزی را بین بنده ها خرج کنند که من از آن غافل باشم و از خسران دیدگان،پس شما دعایمان کنید که جا نمانیم.

[ چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ سروش ]

امکان نداره ما راه درست رو بریم و محصول پر از نقص نسیبمون بشه ،ویا راه اشتباه و بریم و محصول عالی سهمش بشه.

این حرف کاملا درسته که گندم از گندم می روید جو زجو!

 بنظرم ما باید در مسیر ساختن زندگی دنیائیمون ،جوامع پیشرفته دنیا رو الگوی خودمون قرار بدیم در خصوص مسایل معنوی هم عرفا رو سرمشق خودمون قرار بدیم. قاطی کردن این دو مقوله خلط مبحثه.

این یعنی ما برای امور دنیا مون تو عصر اطلاعات ،از داده های مفید و نتایج محصولی تمدنهای منحصر به فرد دنیا بهره ببریم و حرکت در مسیری که بارها و بارها از سوی تاریخ اتفاق افتاده و تجربه باطل داشته خیانت حاکمان و مسئولینه،چون آنها چشم انداز ساز و آینده سازان جامعه اند.

راستی فک کردید چرا هیچ تمدنی تواما ،با دین و تقدسات سنتی و متعصبانه همراه نبوده و چرا هیچ جامعه متعصب و مذهبی سنتی ای به قله های تمدن راه نیافته؟

چرا با پاک کردن یا تقلب در صورت مسئله می خواهیم به نتایج دگرگونی دست یابیم.

باور کنید تا روال فکری و ذهنی و اعتقادی ما همین باشه، رویکرد ما همین خواهد بودو خروجی هایمان هم همانی خواهد بود که بود. 

[ جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 03:00 ق.ظ ] [ سروش ]

باید تاریخ را خواند ولی نباید در تاریخ ماند.همه مشاهیر جهان مرتبه ای از نبردبان ترقی اند،باید از آنها بالا رفت نه در آنها متوقف شد. نباید دائم حافظ و مولوی شناسی ها کرد ودر آن متوقف ماند وقتی حرفهای جدید تری هست که به زمین مانده.حرفائی که باید در باره آنها زیاد گفت و شنود و مباحثه صورت بگیره.بعضی حرفا هیچ وقت کهنه نمی شن و مباحث درباره آنها زیادی نمی شه وهر چه درموردشون بگیم کمه و همین حرفاست که فرهنگ و آینده ما رو می سازه.

حق ،آزادی،آزادی بیان،دموکراسی،لیبرالیسم،سکولاریسم و قرار گرفتن جایگاه رفیع دین بر سر جای خودش در ساخت و کنترل افراد جامعه نه ابزاری دیدن آن،ملیت،شخصیت ملی داشتن،گفتگو تمدن و فرهنگ ها و عقاید مخالف در بستر امنیت و آرامش و پذیرش و به رسمیت شناختن همدیگرو....که در جامعه ای نهادینه نمی شود مگر با پخته شدن در همین محاورات و مجالسات،پس همین صحبت و نوشتن در موردشون ،یعنی حرکت در مسیر درست و تکامل.

[ جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 02:38 ق.ظ ] [ سروش ]

وقتی فکر می کنم میلیارد ها بشر نسل به نسل ،سینه به سینه از اولین انسانها تا متمدن ترین بشر،همه وهمه برای ساخت اعتقادات، فرهنگ.تمدن،تکنولوزی،علم و دانش و معرفت تلاش بی وقفه داشتند و فقط گسستگی چند سال می توانست این تمدن را نابود سازد،پی می بریم زحمات تاریخ بر دوشان ما چقدر وزین و مسئولیت ما چقدر حساس و مهمه!

زندگی انفرادی بشر اولیه و شکل گیری جوامع کوچک مثل خانواده  تا جوامع متمدن شهری محصول تسلسل منظم و متوالی نفوس بسیار بی نهایت است.وقتی فکر کنیم که همه بشری که 80سال قبل بودن الان دیگه نیستند و همه ما حتی کوچکترین کسی که در اطراف ماست 80سال دیگر نیست،بهت مارا فرا می گیره که این همه علوم ،مکاتب ... چطور طی مسیر کردند تا به ما بی کم و کاست رسیدند و از همه مهمتر ما کجای پازل تاریخ باید جا بگیریم ونقش آفرینی کنیم.قطعا ما تو صفحه زندگی پازل بی ربط نداریم و هر کسی جائی، کاری،نقشی،تاثیری رو بایدایفا کنه که فقط کار خودشه بس.

[ جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 02:21 ق.ظ ] [ سروش ]

امروز یکی از دوستان نصیحت دلنشینی در خصوص سلامتی بهم داد. گفت سلامتی در دستان ماست و نباید کوتاهی هامونو گردن زمین و زمان و خلق و... بندازیم. باید اول به فکر سلامتی خودمون باشیم و حداقل روزی نیم ساعت برای خودمون وقت بزاریم . باور کنید وقتی که محتاج بشیم خیلی تنها می مونیم پس سعی کنیم ابزارهای استقلال مونو  مستهلک نکنیم و بعدش شاکی از همه روزگار بشیم.

[ جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 01:59 ق.ظ ] [ سروش ]

90/7/13عجب روز عجیبی تو زندگیم بود!

از اون روز تا حالا مثل برق و باد گذشت و من هنوز هم نفهمیدم تقصیر اون چی بود و به چه گناهی محاکمه شد و در چه دادگاهی محکوم به نیست شد.

گردش روزگار چرا اینقدر لگام گسیخته،بی وفا ،غیر قابل کنترل و بی قانونه؟

زمونه چهره ای خاص از خودشو تو هر دوره ای،بهمون نشون می ده. بازی دادن ،سرگرم کردن، فریب،جذب و دفع،دلبستگی ....از نقش هائی است که کارگردان روزگار به ما می ده.

جبر روزگار امری قهریه و متاسفانه گریزی ازش نیست. 

[ جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 01:47 ق.ظ ] [ سروش ]

چقدر دوست داشتم بی ملاحظه در مورد اعتقاداتم بنویسم. دلم یه تغییر واقعی می خواد. مدتهاست تو سیستم و سازمان دولتی خدمت می کنم و با وجود به اینکه خیلی حقیقت ها رو می بینم متاسفانه مجبورم خودمو بزنم به کوچه علی چپ.

واقعا از خودم شرمنده ام که اسیر یه لغمه نان و وابسطه به نیازهای کوچک روزمره  شدم .

 خدایا چرا هموطنانم اینطور شدن؟ چرا ترسها و ملاحظات و مصالحمونو توجیه می کنیمو اسم پختگی و تجربه روش می زاریم.

شرمنده فکر و عقلمم چون واقعا دارم خودمو به ....می زنم.نمی دونم چرا همه ما ایرانی ها از فک کردن گریزونیم و می خواهیم به یکی اعتماد کنیمو بار فکریمونو بندازیم رو دوششونو از احساس گناه راحت بشیم و احساس کنیم تکلیفمونو انجام دادیم.

گمونم بعدها شرمنده فرزندان ایران زمین باشیم ،چون نسلی بودیم که شرافتمونو به نان فروختیم و یزیدی و معاویه ای شدیم.

آنقدر در مورد تکلیفمون به ما گفتن که حقوقمونو یادمون رفت و فراموش کردیم.نمی دونم چرا ما فقط مکلفیم پس کی در مورد حق هامون بحث کنیم.

[ چهارشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ سروش ]

پیش از من و تو لیل و نهاری بودست               گردنده فلک نیز به کاری بودست

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین                  آن مردمک چشم نگاری بودست

[ شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:56 ق.ظ ] [ سروش ]

خمره شکافدار،خجل از قطراتی بود که هر روز در هنگامی که پیر زن روستائی که از چشمه آب می آورد و ازش می ریخت بود. او می دانست پیره زن ،چقدر سختی می کشد.پس رو به خاتون کرد و گفت:نقصم را می دانم و ضعف در امانتداریم را سزاوار شکستنم دانستم.

خاتون گفت:هرانچه را که ضعف تشخیص دادیم را نباید محکوم به عدم بدانیم. من نیز در سر مسیر چشمه تا منزل گلهائی کاشتم تا نقصت را به فرصت مبدل کنم. و ببین که از نقصت گلستان ساختم.

مهمتر از نقص و عیبی که در ماست،پذیرش وقبول آن است. و اینکه بخواهیم مفید تر و بهتر باشیم.

هیچگاه کسی که پا ندارد بهترین دونده نمی شود ولی خیلی کمالات برایش دست یافتنی است.

[ شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:53 ق.ظ ] [ سروش ]

خیلی مواقع شعارهای قشنگی می دهیم ولی حرفا فقط در قالب شعار باقی می مونه.

بعضی مواقع می خواهیم از کسی که دوستشان داریم،دستگیری کنیم و نقش موثر و مفیدی در جهت ارتقا و پیشرفتش ایفا کنیم که متاسفانه پاگیرشون می شیم.خیلی از کسائی که دوستدار ما هستن هم همینطورن،خدا انشا ا...سایشونو بر سر ما مستدام کنه ولی بهتر بجای پاگیری، موتور محرکمون باشن.

کاش همه ما به هم در جهت تعالی کمک می کردیم تا بجای اینکه مثل خاله خرسه باشیم!

[ شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ سروش ]

شبه خواب از چشمام رفته و ذهنم خیلی شلوغه. نمی دونم باید بخوابم تا آروم بشم یا آروم بشم تا خوابم ببره. اینم از درد سرای پیر مردیه!

لطفا برای به آرامش رسیدن یه پدر پیر دعا کنید.البته نه آرامش ابدی ، دنیوی

[ دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:04 ق.ظ ] [ سروش ]

کاش می شد هر آنچه رو که دوست نداشتیم اتفاق بیافته رو با کنترل زد یا دیلیت پاک می کردیم یا کپی و پیس تو دنیای واقعی کارائی داشت.کاش می شد هر جا زندگی که به مزاجمون سازگار نیامد و از اول نوشت.کاش خیلی چیزای با ارزش و برای چیزای کم بها، اینقدر ساده از دست نمی دادیم.کاش......................................................................................... ولی نمی شه!!!

 چقدر نقطه چین های زندگیم زیاده!

[ دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:37 ق.ظ ] [ سروش ]

نمی دونم آیا می شه حتی برای یک شب هم که شده بی غم وغصه و مشکل سر کنیم. آیا می شه بازم مثل گذشته ها به اوج آرامش برسیم و دغدغه هامون قهر یکساعته دوستمون باشه. خدایا چقدر در آرامش بودیمو نمی دونستیم،و چقدر دست و پا زدیم تا چیزی رو که داشتیم و ازش غافل بودیم و بدست بیاریم!!!!

[ دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:28 ق.ظ ] [ سروش ]

بزرگترین و با مقامترین افراد چه از لحاظ مالی ،معنوی و منصبی هم درگیر مسایل پیش و پا افتاده خیلی ابتدائی می شن.آب ،غذا، خستگی،شهوت حتی گزش پشه و مگس و امثالهم....که نه رهبر می شناسه و نه رعیت،عالم بودن و جاهل بودن توش تاثیر نداره.این مسله دو نکته داره:

1-هر که باشی وهر کجای مسیر باشی فوق العاده نیازمندیم و دفع شر حتی یک پشه هم در برخی مواقع از دستمون بر نمی آد.

2-یاد بگیریم مثل پشه باشیم و پاچه خواری نکنیم و اگه قراره بگزیم هم فرق نذاریم و رئیس و مرئوس ،پولدار و بی پول نکنیم.

[ پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ سروش ]

   1      2    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 11278